این تاریخ است! / احمد زیدآبادی


دو سه روز پس از آخرین پستم، دوستان و آشنایان و غریبه های بی شماری از من خواستند در چنین شرایطی با لحن های مختلف، از درخواست و پیشنهاد، در تصمیم خود برای «خداحافظی از سیاست» تجدید نظر کنم. نظرات صمیمانه
من شرمنده این همه عزیزم، قدردان لطف و محبتشان هستم، اما در واقع گفته هایشان جزء نادانی من نیست، چون اساساً توهین کمی نیست. همانطور که قبلاً گفتم، فحش دادن یک نسیم است، می تواند روح کسی را خنک کند و به کسی آسیب برساند، اما تأثیر واقعی ندارد. اما داستان من از این حرف ها سخت تر و پیچیده تر است.
تاریخ در این شرایط ” ارشد با حس حال”! فعال بودن به روش های معمول من پرهزینه و بی فایده شده است و به زودی غیرممکن خواهد شد.
هزینه های بیهوده پوچ ترین و مزخرف ترین چیزی است که از یک سیاستمدار یا فعال اجتماعی می شود و به نظر من نباید آن را پشت کلمات عاشقانه و آتشین پنهان یا توجیه کرد.
هرکسی در این دنیا روشی برای انجام کارها دارد و من در یک ربع سال گذشته هر حرف، حرف، کار و عملی را بدون توجه به تمایلات، عواطف و احساساتم در چارچوب تحلیلی مشخصی ارائه می‌دهم. اگرچه بسیاری آن تحلیل را ناقص یا اساساً اشتباه می‌دانستند.
کسانی که در گفتگوهای خصوصی من شرکت کرده اند، می دانند که شرایط چندان دور از انتظار من نبود. در طول سال ها، با در نظر گرفتن اندازه، جزئیات و عواقب آن به عنوان یکی از سناریوهای احتمالی، وحشت کردم، هشدار دادم، فکر کردم و سعی کردم از پایانی که از موجود دو پا می آید جلوگیری کنم. حتی از کوچکترین فرصت‌های کوچک.. با شهرت و اعتقادم از آن استفاده کردم.
این تامل و تلاش بی نتیجه ماند و به جز موارد معدودی که خداوند بیش از اراده و توان ما به ما داده است، به نظر می رسد ما ایرانیان محکوم به بدترین سناریوهای این صد و پنجاه سال هستیم. .

از آنجایی که به ذهن ما نمی رسد و در محاسبات ما نمی گنجد، شاید خدا دوباره بیاید و سوراخ این مملکت را باز کند.

فراتر از این امید متافیزیکی، هیچ نشانه ای از راه ارزانی برای خروج از این بحران نمی بینم و اگر افرادی مثل من نباشند، حداقل برای من، کاری جز قربانی شدن در این بحران نمی توانیم بکنیم. اتفاقات وحشتناکی در انتظار است و بدتر!
اما خداحافظی از سیاست در این زمان به معنای زمین گذاشتن قلم نیست. مشکلات دنیا به سیاست محدود نمی شود و بسیاری از زمینه های معاشرت و همدردی از این کانال وجود دارد. من فقط نمی خوام تو این شرایط نقش چراغعلی رو بازی کنم!
در روستای ما دو مرد با خلق و خو و منش ناگفتنی بر سر ملک با هم دعوا کردند و بی گناهان بیچاره را به اردوگاه خود فراخواندند. این دو نفر و طرفدارانی مثل چراغعلی را که فکر می کند چیزی می داند نصیحت نکنید! این اتفاق می افتد!

با این حال، دو ارتش متضاد از هیچ گونه انعطاف و سازش ناتوان بودند و هر یک شادی خود را در تباهی مطلق دیگری می دیدند. مدتی به توصیه چراغعلی اعتنایی نکردند، اما او دست از تلاش برنداشت و هر دو به این نتیجه رسیدند که سخنان چراغعلی مانع از جنگ و در نهایت پیروزی شده است، پس باید اول به او سختی بدهند. به او بفهمان

هر دو اردوگاه “مردان کوشا” خود را در تاریکی شب نزد چراغ علی فرستادند و او را “پچپاچور” خطاب کردند.*آنها این کار را کردند و هر دو تمام ماجرا را به گردن دیگری انداختند!

پس از این ماجرا، چراغعلی در بیمارستان دراز کشیده بود، زبانش در دهانش فرو رفته بود و گهگاه با خود زمزمه می کرد: می خواهی همدیگر را تا آخرین نفر نابود کنیم؟ تو اینجایی! جاده صاف است!

————————————

*پچور: در کرمانی به معنای «له و لرد» است.